خدا را شكر ميكنم از اينكه آنقدر زيبا نيستم كه تو را در حد خودم ندانم و آنقدر خواستني هستم كه تو بتواني با اين شدت عاشقانه مرا بخواهي. شكرگزارم از اينكه خدا تو را به من داد و مرا به تو. اگر امروز باز روز خلقت من بود و خدا از من ميپرسيد ميخواهي چه كسي و چه شكلي باشي ، ميگفتم همين . وقتي بچه تر بودم آرزو داشتم زيباتر يا جذابتر يا خواستنيتر يا باارادهتر از خودم ميبودم ولي امروز محبت تو مرا به آنچه هستم ميخكوب كرده است ؛ به مني با هرآنچه تو در من دوستش داري و هربدياي كه مرا از تو سرتر نميكند. خويش را حتي يك قدم دورتر از آنچه مرا به تو پيوند زده است نميخواهم!
"زندگي يك مسير كاملا يك نفره است".
تو تنها هستي. بدون هيچ حامي به اين دنيا گام ميگذاري و بدون هيچ حمايتي از اين دنيا ميروي.
فقط درصورتي ميتوان با قدرت تمام ديگران را بخشيد و مسئوليت واقعيتهاي تلخ و شيرين زندگي را كه بر ما روا شده اند بر دوش كشيد كه معناي واقعي اين جمله را بدون غم و نااميدي و حسرت بپذيريم كه " زندگي يك مسير كاملا يك نفره است ".
از خودمان بارها پرسيده ايم پس انصاف خدا کجاست؟ چرا زندگی برای عده ای از آدمها راحتتر و برای عده ای سختتر پيش می رود؟ و آنگاه به عدالت خدا شک می کنيم يا دل خود را به اين خوش می کنيم که جهان ديگری هست که انصاف زمين را بر اسانها ارزانی می دارد. ولی من امروز واقعا معتقدم که خدا تاوان هر عملی را که انجام می دهيم در همين زمين به ما برمی گرداند و دليل آن هم چيزی نيست جز اشتياق او به ديدن رشد ما.
يادم می آيد روزی دوستی به من گفت هرکاری که می کنی ، هزينه ای دارد. او راست می گفت. حتی بارها برايم اتفاق افتاده که بين بد و بدتر ، بد را انتخاب کرده ام اما همان هم هزينه ای دارد که برای رشدمان بايد بپردازيمش. البته اين پرداختها بعضا عالی هستند ، باعث می شوند به فکر فرو رويم و با خودمان روراست باشيم و بدانيم که شکستن هر دلی ، خواسته يا ناخواسته ، تاوانی دارد که بايد بپردازيم. و جالبتر از همه اين است که دانستن اين موضوع باعث می شود نه تنها بديهايی که ديگران گهگاه در حقمان مرتکب می شوند ، اعتماد به نفس و قدرتمان را نشکند ، بلکه باعث احساس بزرگواری و بخشايندگی و اعتماد بنفس در ما شود زيرا خواهيم دانست که مشغول پرداختن تاوان گناهی هستيم که در گذشته مرتکب شده ايم و مطمئن خواهيم بود که بار گناهان و بربختيهای زندگيمان کمتر خواهد شد. پس غر نزن، همين حالا بلند شو ، اشکهايت را بشور و سختيهای زندگيت لبخند بزن زيرا آنها نعمتهای الهی هستند برای رها کردن تو از بند خودت.
وقتيکه عشق از پس همه پرده ها و تمام بهانه ها و تمام زيبائيها و ايده آلهای من و حتی از پس همه نقصها و کاستيها ، سايه تو را به من اشاره می دهد ؛ و وقتيکه صدای تو تمام ناقوسهای قلبم را به آواز درمی آورد ، ديگر کدام بهانه می تواند کليد دری برای فرار باشد؟! فرار از اسارتی که عاشقانه برای خويش گشودمش. ديگر حتی تخت و ميز و تلفن و کتاب و کيف و آينه هم در تلاشند برای جلب نظر تو! و بهانه های شش سالگی من ، به معنای واقعی بهانه اند!
اينجا مزار عشقهای من است. بارها از اين پنجره کدر ، افق روياهايم را تجسم کرده ام و بارها و بارها اشک ريخته ام.
من به دنبال اشک نمی روم ، اشک عاشق من شده است.
عشقها می آيند و می روند. عشقهايی که بس سرکش ترند از زيستن در اندام انسانی آنکه دوستش دارم!
عشقها سرکشند ، سرکش و گستاخ . و به نياز دائم اشکهای من وقعی نمی نهند.
عشقها در من ميزيند و بس. و از چشمان من به قلب آنکه دوستش دارم نمی جهند.
عشقها بس سرکشند!
برای يک لحظه شيطنت به من لبخندی آشنا زدی ؛ من اولين بار بود که چنين لبخندی به اين آشنايی ميديدم ؛ عاشقت شدم!
برای نگه داشتن من برای روز مبادا گهگاهی به من زنگ ميزنی ؛ من هر روز از سحر تا سحر چشم به گوشی دوخته ام!
نامم را يکبار صدا زدی ، از آن پس ذکر نام تو لای لای شب و موسيقی روز من است!
تو برای يک شيطنت ساده مرا خواندی ؛ من با پاهای برهنه به سوی روياي قديمی روحم دويدم، سرابی که هرچه بيشتر دويدم ، بيشتر از من گريخت!
تو خيال کردی بازی ساده ايست که امروز آغاز ميشود و فردا تمام ؛ بازی ساده تو ، نياز روح و جان من بود ، بازی ساده تو ، آغاز و پايان من بود. آه ، بازی کوتاه تو ، لذيذترين و دردناکترين تجربه زندگی من بود!!
به ياد می آورم زماني را که هنوز نوجوان بودم. دوره نوجوانی و آغاز جوانی زيباترين دوران زندگيم تابه کنون بوده است. بزرگترها خيلی خوب ميدانند دوستيهای آن دوران هرگز با دوستيهای دوران بزرگی و حسادت و ريا قابل قياس نيست و جالب اينجاست که نقشهای ما آدمها در دوران بلوغ جوانی کاملا تغيير می کنند. تقصير ما نيست ، رشد انسانيمان اين را می طلبد. برای بالغ شدن مجبوريم از دره حسادت عبور کنيم و آنگاه که به خود می آييم شايد ديگر اميدی به بازسازی آنچه برای رشدمان ويران کرده ايم باقی نباشد. به ديگران تهمت می زنيم ، به جرم اينکه هنوز کودک مانده اند يا راه دوستی بزرگانه را نمی دانند و يا اينکه غرورمان را شکسته اند و ترکشان ميکنيم و بعد مي گوييم که بهترين دوستان ، دوستان کودکی هستند ولی يک چيز را فراموش کرده ايم! از ياد برده ايم که دوستان نابلد و حسود و رياکار دوران بزرگيمان که فقط برای رفع تنهايی، اوقاتی را درکنارشان سر می کنيم خود ما هستيم که نقشهايمان را عوض کرده ايم. اين خودمان هستيم که جريان رشد و بلوغ ، صداقت را از يادمان برده است و فراموشمان شده است که چطور نيروی ويرانگر حسادت اگر از کنترل و آگاهيمان خارج گردد ، زندگی خود و پيرامونمان را به آلودگی ميکشد.
اينها را با خود انديشيدم و بعد به ياد آوردم که آن زمانيکه بهترين نوع دوستی را تجربه می کردم ، چقدر بزرگوار بودم و چقدر خالصانه به دوست صميميم عشق می ورزيدم . دوست صميميم تقريبا هرسال روز تولدم برايم يک هديه می خريد ، من هرگز اين کار را برای او نکردم ولی او هيچ وقت چيزی نگفت! و من هم از گرفتن هديه ها فقط لذت می بردم چون انتظاری از او نداشتم!! و حالا اين من هستم که هربار انتظار دريافت توجه و محبت و هديه را با خود به دوستيهای دوران بزرگيم هديه می کنم!