تبليغاتX
عاشقانه های من
همه نوشته های من
پروانه من در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است نه یارای پرواز دارد نه می تواند بمیرد. "دانته"
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 0:38  توسط liloo  | 

    نگاهت میکنم، صدایت میکتم، میدانی که هنوز مرا داری، هنوز عاشقت هستم؛ میدانی که می مانم. اما نمیفهمم که چرا تصور میکنی نیاز من به تو همیشگی خواهد ماند!
میدانی از چه چیز بیزارم؟ از اینکه میدانم دیر میشود. امروز که دوستت دارم نیستی و فردا که می آیی من دیگر از تو عیور کرده ام!
ما زنها همیشه همیتطوریم مگر اینکه به هرزگی دنیا تن در داده باشیم. در یک رایطه عاشقانه آنقدر میمانیم تا دیگر ذره ای اشتیاق برای ماندن نماند و قانون زشت عبرت ناپذیر تکراری می گوید: آن لحظه ای که مردی که میداند عاشقش هستیم اشتیاق را دیگر نمیبیند، تازه لحظه ای است که میفهمد چقدر نیازمندش است اما حیف که این قانون زشت تنهایی میگوید دیگر دیر است؛ اشتیاقی که از قلب یک زن برون میجهد بسادگی بازنمیگردد.
همه عمرم مصرانه خواستم اول عاشق شوم و سپس رابطه را آغاز کنم، به آرامی در آن پیش روم تا رابطه خودش مرا به آنجا ببرد که ازدواج کنم و مرحله سوم زندگی ام را تجربه کنم. پس قوانین را شکستم، اگر عاشق شدم، بی پروا فریادش زدم، اگر مردی که عاشقش شدم بسویم آمد، بدون سیاست بازی برای تربیتش، پذیرفتمش. اعتماد کردم چون معتقد بودم بدون اعتماد کردن و فرصت دادن، خوبیها و بدیهای آدمها و قابل اعتماد بودنشان معلوم نمیشود. اما امروز من واقعا چه چیزی با خود و روبروی خود دارم؟: تنهایی و کوله باری از تجریه. تجریه! که شجاعت اعتماد کردن را از آدمی میگیرد و مسخمان میکند! جرآت جنگیدن را میگیرد و فقط میگوید بگریز! باتجربه ترها تنهاترند!
حال می اندیشم اینبار باید اول سؤال کنم و رابطه را زمانی آغاز کنم که میدانم عاشق نــیستم و میدانم که مرد روبرویم مرا انقدر میخواهد که برخلاف همه تجربه هایم از داشتن خانواده ای با من نمیگریزد.
می اندیشم تنها نماندن و داشتن خانواده ای که من روشناییش هستم، بهتر از یک عمر در جستجوی رابطه ای ایده آل، تنها ماندن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 20:19  توسط liloo  | 

وقتی که مدت کوتاهی از شهر پرهیاهویی مانند تهران گام به شهر کوچکی مثل ادلاید می گذاری ، نخستین چیزی را که حس میکنی نسیم صلح و تفکر ساده مردم است. برای من فوق العاده جالب است که چگونه انسانها میتوانند در عین ساده فکر کردن، اینچنین در نظم و صلح و احترام متقابل بزیند. تقریبا همه چیز بسیار اصولی و طبق یک روال از پیش تعیین شده در جریان است درحالیکه مردم شهر عموما بسیار ساده هستند. منظورم از ساده دقیقا "ساده" است، از همه نظر. از نوع پوشش گرفته که بسیار بی پیرایش است و با اینکه شهر در مجموع جوان است، عموما به آسوده ترین شکل ممکن است، تا نحوه اندیشیدن و توقعات مردم و حتی اتفاقات. همه چیز ساده، قابل فهم برای عموم و واضح و بدون حاشیه رویهای اضافه!
در این سادگی یک نوع آرامش محض و یک سکون معصومانه جاری است. این همان چیزی است که مانند نسیم مطبوعی بر قلب رهگذران رنجدیده از شرق میانه می وزد.
چیزی که کمتر میبینی تعصب و خشونت و ناشکیبی است. چیزی که زیاد میبینی حوصله و شکیبایی است.
برای من حقیقتا شگفت آور است که آدمیان اینچنین با شکیبایی و محبت برای یکدیگر زمان صرف میکنند، همیشه با لبخند بزرگمنشانه و زیبایی بر لب. و من شرمنده شدم وقتی بیاد آوردم که در سرزمین خودم هرگز نیاموختم حتی برای اعضای خانواده ام اینچنین شکیبا و با حوصله باشم!
اینجا پرچم سپید آشتی بر بالای سر هر رهگذری شناور است. عشق به زندگی و امید به آینده در قلب صورتی مردم ، رنگ سبز زمین، آبی زیبای آسمان، پوست و موی روشن رهگذران و بناهای قدیمی زیبا که بطور شگفت آوری کوچکترین نشانه ای از کهنگی ندارند، موج می زند.

شاید دلیل آن این است که این مکان از سرزمین من به بهشت نزدیکتر است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 17:9  توسط liloo  | 

خدا را شكر مي‌كنم از اينكه آنقدر زيبا نيستم كه تو را در حد خودم ندانم و آنقدر خواستني هستم كه تو بتواني با اين شدت عاشقانه مرا بخواهي. شكرگزارم از اينكه خدا تو را به من داد و مرا به تو. اگر امروز باز روز خلقت من بود و خدا از من مي‌پرسيد مي‌خواهي چه كسي و چه شكلي باشي ، مي‌گفتم همين . وقتي بچه تر بودم آرزو داشتم زيباتر يا جذابتر يا خواستني‌تر يا بااراده‌تر از خودم مي‌بودم ولي امروز محبت تو مرا به آنچه هستم ميخكوب كرده است ؛ به مني با هرآنچه تو در من دوستش داري و هربدي‌اي كه مرا از تو سرتر نمي‌كند. خويش را حتي يك قدم دورتر از آنچه مرا به تو پيوند زده است نمي‌خواهم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 17:2  توسط liloo  | 

"زندگي يك مسير كاملا يك نفره است".

تو تنها هستي. بدون هيچ حامي به اين دنيا گام ميگذاري و بدون هيچ حمايتي از اين دنيا مي‌روي.

فقط درصورتي مي‌توان با قدرت تمام ديگران را بخشيد و مسئوليت واقعيتهاي تلخ و شيرين زندگي را كه بر ما روا شده اند بر دوش كشيد كه معناي واقعي اين جمله را بدون غم و نااميدي و حسرت بپذيريم كه " زندگي يك مسير كاملا يك نفره است ".

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 14:47  توسط liloo  | 

از خودمان بارها پرسيده ايم پس انصاف خدا کجاست؟ چرا زندگی برای عده ای از آدمها راحتتر و برای عده ای سختتر پيش می رود؟ و آنگاه به عدالت خدا شک می کنيم يا دل خود را به اين خوش می کنيم که جهان ديگری هست که انصاف زمين را بر اسانها ارزانی می دارد. ولی من امروز واقعا معتقدم که خدا تاوان هر عملی را که انجام می دهيم در همين زمين به ما برمی گرداند و دليل آن هم چيزی نيست جز اشتياق او به ديدن رشد ما.

يادم می آيد روزی دوستی به من گفت هرکاری که می کنی ، هزينه ای دارد. او راست می گفت. حتی بارها برايم اتفاق افتاده  که بين بد و بدتر ، بد را انتخاب کرده ام اما همان هم هزينه ای دارد که برای رشدمان بايد بپردازيمش. البته اين پرداختها بعضا عالی هستند ، باعث می شوند به فکر فرو رويم و با خودمان روراست باشيم و بدانيم که شکستن هر دلی ، خواسته يا ناخواسته ، تاوانی دارد که بايد بپردازيم. و جالبتر از همه اين است که دانستن اين موضوع باعث می شود نه تنها بديهايی که ديگران گهگاه در حقمان مرتکب می شوند ، اعتماد به نفس و قدرتمان را نشکند ، بلکه باعث احساس بزرگواری و بخشايندگی و اعتماد بنفس در ما شود زيرا خواهيم دانست که مشغول پرداختن تاوان گناهی هستيم که در گذشته مرتکب شده ايم و مطمئن خواهيم بود که بار گناهان و بربختيهای زندگيمان کمتر خواهد شد. پس غر نزن، همين حالا بلند شو ، اشکهايت را بشور و سختيهای زندگيت لبخند بزن زيرا آنها نعمتهای الهی هستند برای رها کردن تو از بند خودت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 18:7  توسط liloo  | 

وقتيکه عشق از پس همه پرده ها و تمام بهانه ها و تمام زيبائيها و ايده آلهای من و حتی از پس همه نقصها و کاستيها ، سايه تو را به من اشاره می دهد ؛ و وقتيکه صدای تو تمام ناقوسهای قلبم را به آواز درمی آورد ، ديگر کدام بهانه می تواند کليد دری برای فرار باشد؟!  فرار از اسارتی که عاشقانه برای خويش گشودمش. ديگر حتی تخت و ميز و تلفن و کتاب و کيف و آينه هم در تلاشند برای جلب نظر تو! و بهانه های شش سالگی من ، به معنای واقعی بهانه اند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 22:29  توسط liloo  | 

اينجا مزار عشقهای من است. بارها از اين پنجره کدر ، افق روياهايم را تجسم کرده ام و بارها و بارها اشک ريخته ام.

من به دنبال اشک نمی روم ، اشک عاشق من شده است.

عشقها می آيند و می روند. عشقهايی که بس سرکش ترند از زيستن در اندام انسانی آنکه دوستش دارم!

عشقها سرکشند ، سرکش و گستاخ . و به نياز دائم اشکهای من وقعی نمی نهند.

عشقها در من ميزيند و بس. و از چشمان من به قلب آنکه دوستش دارم نمی جهند.

عشقها بس سرکشند!

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 9:42  توسط liloo  | 

برای يک لحظه شيطنت به من لبخندی آشنا زدی ؛ من اولين بار بود که چنين لبخندی به اين آشنايی ميديدم ؛ عاشقت شدم!

برای نگه داشتن من برای روز مبادا گهگاهی به من زنگ ميزنی ؛ من هر روز از سحر تا سحر چشم به گوشی دوخته ام!

نامم را يکبار صدا زدی ، از آن پس ذکر نام تو لای لای شب و موسيقی روز من است!

تو برای يک شيطنت ساده مرا خواندی ؛ من با پاهای برهنه به سوی روياي قديمی روحم دويدم، سرابی که هرچه بيشتر دويدم ، بيشتر از من گريخت!

تو خيال کردی بازی ساده ايست که امروز آغاز ميشود و فردا تمام ؛ بازی ساده تو ، نياز روح و جان من بود ، بازی ساده تو ، آغاز و پايان من بود. آه ، بازی کوتاه تو ، لذيذترين و دردناکترين تجربه زندگی من بود!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 18:18  توسط liloo  | 

به ياد می آورم زماني را که هنوز نوجوان بودم. دوره نوجوانی و آغاز جوانی زيباترين دوران زندگيم تابه کنون بوده است. بزرگترها خيلی خوب ميدانند دوستيهای آن دوران هرگز با دوستيهای دوران بزرگی و حسادت و ريا قابل قياس نيست و جالب اينجاست که نقشهای ما آدمها در دوران بلوغ جوانی کاملا تغيير می کنند. تقصير ما نيست ، رشد انسانيمان اين را می طلبد. برای بالغ شدن مجبوريم از دره حسادت عبور کنيم و آنگاه که به خود می آييم شايد ديگر اميدی به بازسازی آنچه برای رشدمان ويران کرده ايم باقی نباشد. به ديگران تهمت می زنيم ، به جرم اينکه هنوز کودک مانده اند يا راه دوستی بزرگانه را نمی دانند و يا اينکه غرورمان را شکسته اند و ترکشان ميکنيم و بعد مي گوييم که بهترين دوستان ، دوستان کودکی هستند ولی يک چيز را فراموش کرده ايم! از ياد برده ايم که دوستان نابلد و حسود و رياکار دوران بزرگيمان که فقط برای رفع تنهايی، اوقاتی را درکنارشان سر می کنيم خود ما هستيم که نقشهايمان را عوض کرده ايم. اين خودمان هستيم که جريان رشد و بلوغ ، صداقت را از يادمان برده است و فراموشمان شده است که چطور نيروی ويرانگر حسادت اگر از کنترل و آگاهيمان خارج گردد ، زندگی خود و پيرامونمان را به آلودگی ميکشد.

اينها را با خود انديشيدم و بعد به ياد آوردم که آن زمانيکه بهترين نوع دوستی را تجربه می کردم ، چقدر بزرگوار بودم و چقدر خالصانه به دوست صميميم عشق می ورزيدم . دوست صميميم تقريبا هرسال روز تولدم برايم يک هديه می خريد ، من هرگز اين کار را برای او نکردم ولی او هيچ وقت چيزی نگفت! و من هم از گرفتن هديه ها فقط لذت می بردم چون انتظاری از او نداشتم!! و حالا اين من هستم که هربار انتظار دريافت توجه و محبت و هديه را با خود به دوستيهای دوران بزرگيم هديه می کنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 16:4  توسط liloo  |